شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

236

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

بزرگ را بر گردن فرزند زياد افكندن چيزى جز يك نيرنگ تازه براى فريب دادن افكار سطحى و ساده و خروج از آن بن بست عجيب سياسى نبود ، اشعار آميخته با كفر و غرورى است كه وى هنگام ديدن سرهاى مقدس شهداى طف و پاك‌ترين مردان اسلام بر بالاى نيزه انشاد مىكند . ابن جوزى مىنويسد : « لما جاءت الرءوس كان يزيد فى منظره على جيرون فأنشد لنفسه : لما بدت تلك الحمول و اشرقت * تلك الشموس على ربا جيرون نعب الغراب فقلت صح اولا تصح * و لقد قضيت من الغريم ديونى « 1 » هنگامى كه يزيد بر ديدگاه خود در « جيرون » بود سرهاى شهدا را از دور بر بالاى نيزه‌ها ديدار كرد . در آنجا اين اشعار را با خود سرود . « هنگامى كه اين هودجها ظاهر گشت و آن آفتابها ( سرها ) درخشيد ، كلاغى بانگ برداشت . « 2 » من گفتم كه تو بانگ بر آرى يا بر نيارى من كار خودم را كردم و طلبهايى كه داشتم از مديونم ( پيغمبر ) بازگرفتم . » در اين اشعار فرزند معاويه نه تنها با ديدن سرهاى بريدهء فرزندان پيغمبر و مردان بزرگ اسلام بر بالاى نيزه‌ها كمترين اظهار تأثرى نمىكند ، بلكه با غرورى خاص آن را يك پيروزى بزرگ براى خود مىشمرد و آن را در شمار آرزوهايى قرار مىدهد كه انجام گرديده و عملى شده است . آنگاه با نهايت بىشرمى اين جنايت بزرگ و كشتار وحشيانه‌اى را كه نسبت به خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم انجام داد ، به حساب كشته‌شدگان كفار قريش در جنگ بدر مىگذارد و مىگويد : « من طلب خود را از پيغمبر گرفتم ! » آيا دربارهء چنين مردى مىتوان باور كرد كه او به كشتن حسين راضى نبود و اين پسر مرجانه بود كه با فكر خود دست به اين جنايت عظيم زد ؟ آيا بازهم مىتوان پذيرفت كه فرزند معاويه به راستى از آنچه نسبت به دودمان نبوّت و خاندان وحى انجام شده بود ، متأسف بوده و قلبا ملول و ناراحت گرديده بود ؟ سه - هنگامى كه يزيد بن معاويه نامهء استاندار كوفه را دربارهء شهادت حسين عليه السّلام و ياران با وفاى وى دريافت مىكند ، دستور مىدهد زنان و فرزندان آن حضرت را با وضعى رقت بار به شام بفرستد . آنگاه خود مجلسى عظيم ترتيب مىدهد و رجال و اشراف شام را در آنجا حاضر مىسازد و سپس خاندان سالار شهيدان را در همان مجلس وارد مىكند ، در حالى كه

--> ( 1 ) - تذكرة الخواص ، ص 235 . ( 2 ) - در عرب بانگ كلاغ را به فال بد مىگرفتند .